دیزل فرهنگی
وبلاگ شخصی ابو مشروط افتضاح الدین محمد ونکی ملقب و مشهور به ابومتل
خنجرها پشت سرم حرف زدند گفتم: محبت سنگ پای قزوین شدم گفتم: شعر پدربزرگم کوله پشتی اش را بست و گفت: این طلا بدرد مطلای هیچ کسی نمی خورد .................................................................................... طوفان نشده است باد هم نمی آید و هیچ پروانه ای در هجوم باد نمرده است این شعر طنز نیست لطفا خودتان را قلقک بدهید و به ریش شاعرش بخندید شکم گنده های پوست به استخوان چسبیده! نا امید باشید. ایرادی ندارد این آدمهای آهنی زندگی را به هیچ کجا صادر نمی کنند حرف شما را تنها لاشخورها می فهمند. ............................................................. فقر. خشکسالی. مرگ شاخ آفریقا را شکست تا از ما بهتران شاخ توی جیب هم بگذارند و ژست انسانیت بگیرند آسمان ابریست سکوت کرده ام نه انگار آسمان صاف است سکوت کرده ام آسمان بدون پرنده است دلش نمیگیرد؟ مادرم گریه می کند برای آسمان؟ سکوت کرده ام دیگر آسمان را نمی بینم من سردم شده است همه می روند مادرم هم من تنهایم سکوت کرده ام با یک کار از ابومتل در خدمت دوستان هستم امیدوارم مورد نظر همه عزیزان قرار گیرد با نظرهای خوب خود شادمان سازید. در کار ما نگه کن معشوقه سیبیلو هستی تو باده من جام شراب مشکن تاریخ مینویسد جنگ هزار دشمن دیو سپید خواهد راه گلو ببندد تاج سری به مولا شعر تری به مولا سلام بر تمام دوستان وبلاگ نویس به خاطر غیبت طولانی ام از همه شما عذر میخوام و امروز با غزل زیبایی از امام خمینی در خدمتتان هستم امیدوارم که خوشتان بیاید. لطفا بخوانید و خودتان به نتیجه برسید. خار راه منی ای شیخ ز گلزار برو تو و ارشاد من ای مرشد بی رشد و تباه از بر روی من ای صوفی غدار برو ای گرفتار هواهای خود ای دیر نشین ای قلندر منش ای باد به کف خرقه به دوش خانه کعبه که اکنون تو شدی خادم آن زین کلیسای که در خدمت جباران است ای قلم بر کف نقاد تبهکار پلید امام خمینی سلام بر دوستان عزیز و گرامی با کمی تاخیر با این مطلب که به مناسبت ۲۲ خرداد از کتاب تذکره الجهلا شیخ ابومتل انتخاب کرده ام در خدمت شما هستم اندر مقامات و الکرامات شیخ محمود ابن احمد ابن نزاد (دامه برکات) صاحبُ الحالۀ نوریه، اختیار الرهبریه، افتخار العرب و العرب و العرب، قامع الحزب سوفور الماضیه، ریس الحالیه، امام المستقبلیه، آخذ الخسارات الحرب ثانیه فی عالمیه، افتخار الحزب اصولگرا، مفتخر بالدیکتاتوریه،حمار الدجال. کاذب فی الخدمات. الشیخ بن شیخ بن شیخ و رئیس ابن رئیس ابن رئیس،حامی المشائیه و الکردان، شیخ محمود بن احمد بن نزاددره بوقی،(دامۀافاضات والکرامات) مشهور و معروف به جاهل الرئسا که کرامات عظیم داشته و مریدان مزید ما از کویی گذر همی کرد با جمعی ازمریدان و اسکرتان به جمعی همی رسید صاحب العلم و العمل، بدو گفتندی شیخ مارا نظر چیست در بحور علم و دانش؟ شیخ ما سر بالا گرفتندی و با اعتماد به نفسیعظیم فرمودندی علم چیزی نیست جز اینکه بتوان سکانی گرفت و کشتیی غرقنمود در بحرش و این شعر غرا را به بدیهه سرود ای آنکه زنی لاف ز کشتی و بحور روزی برسد که می شوم رئیس جمهور آنروز چنان غرق کنم کشتی علمت که هرگز نرسی به فصل انگور با شنیدن این جواب و شعر همه صاحبان علم و مریدان و اسکرتان و کلاغهای روی درخت و زمین و آسمان نعرهای کشیدندی و گریه ها کردندی و بعضی از هوش رفتندی جل جلاله همه بندگان را از بلای بد به دور بداراد، و تقدیر عذاب را از بندگان خویش برگرداناد، آمین ترجمه متن: صاحب هاله نور، برگزیده رهبر، نابود کننده حزب اصلاح طلب، وضع کننده سهام عدالت، کاشف حق مسلم ما در انرژی هستهای، سوفور گذشته، رئیس اکنون، امام در آینده، گیرنده خسارت جنگ جهانی دوم، افتخار حزب اصولگرا، افتخار کننده به دیکتاتوری، مزید: زیاد بحر: دریا الحکایت آورده اند روزی شیخ ابوچَساب بَندال الدین خوارزمی دامَت اَفاضات که از مهاجرین به مدینة الطهران بودندی و در فن بندالی کراماتی عظیم و فضیل داشتندی اندر شارعات می گشتندی و استِزیاد می نمودندی. فی الحال زیدکی مُستَفشَن گذر همی کردی با رخساری همچون لولو که از غایت لوازمه الارایشیه خود را چنان سرخ رو و سرخ لب و ابرو هلالی و چشم مشکی کرده بودندی که بیننده او را با زیبا رویان طرازی اشتباه همی گرفتندی. شیخ بندال الدین در مقام مَتلوُک بر آمدندی و وی را گفت: جیگرت را میل نمایم خوشگله آن زیدک که خود از بزرگان و آب دیدگان دهر همی بود الحق جوابی دادندی که بلبلکان شیرین زبان که در حاضر جوابی مشهورند و معروف را مبهوت می ساختی مریدان شیخ از این سخن زید برآشفتندی و در مقام هتاکی و فحاشی بدو برآمدندی پ.ن. رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام همه چیز به خوبی میگذرد همه زندگی میکنند گدایی در خیابان پول پارو میکند و من مانند پیرمرد صد و بیست ساله ای هستم که برای خدا نامه پس چی شد میفرستد وقتی عید میخواد بیاد همه در جنب و جوشن و تکاپو ولی با این حال واسه بچه ها این عید یه حال و هوای خاص داره مخوصاْ وقتی براشون لباس نو میخرن و عیدی میگیرن خلاصه با اینکه من همیشه کتک میخوردم ولی بازم عید یه حال و هوای خاصی داشت عید برای بچه ها خیلی قشنگه و شاید خاطه انگیز ترین و شاد ترین دوران عید های کودکیست اـ چرا میزنی من که کاری نکردم دارم وبلاگ مینویسم
فکری به حال مه کن معشوقه سیبیلو
امشب بیا گنه کن معشوقه سیبیلو
با غمزه ای سپه کن معشوقه سیبیلو
این دیو را سیه کن معشوقه سیبیلو
خود را بیا کله کن معشوقه سیبیلو
از سر راه من ای رند تبهکار برو
از صفِ شیفتگانِ رخِ دلدار برو
خرقه شرک تهی کرده و بگذار برو
ای دغل خادم شیطانی از این دار برو
عیسی مریم از آن خود شده بیزار برو
بنه این خامه و مخلوق میازار برو
البته نکته قابل توجه اینکه متن ابتدایی این مطلب که ثقیل و مملو از کلمات عربی میباشد را در پایین ترجمه نموده ام با این حال از همه دوستان به خاطر اشکالات این متن پوزش میخواهم امیدوارم با نقد خود مارا یاری نمایید
الاصالاحاتیه، واضع السهم العدالتیه. کاشف الحق مسلمیه مِن انرزیۀ الهستهایه،
این پست از کتاب ارزشمند رساله النگاتیو از شیخ ابومتل میباشد امیدوارم خوشتان آید
در این حال مریدان را از این متلک غرا حال خوش آمدندی و نعره ها زدندی و گریه ها کردندی از متلک شیخ خود ابو چساب بندال الدین عالیه الدرجات.
وی فرمودندی ( قالَ بابئ لاجگرتُ بالطعام الکَلاب )
و بزرگان این گفته نغز را این چنین ترجمیدند که ( پدرم فرموده اند مرا که جگرت را به سگان مده )
شیخ بندال الدین حَفَظه الله عَنه بدیشان فرمودندی که حال ناخوش مدارید که این زیدک از پیروان مکتب اُمُلات است و در مذهب ما هیزییون مصاحبت با ایشان حرام است
و همگنان بر فساقت این دو مکتب واقفید و فی الحال سخن کوتاه میکنم و الله اعلم بالصواب
استزیاد: طلب زید کردن ، دوستی از جنس مخالف اختیار کردن
مستفشن: کسی که تیپ فشن ( مد روز یا احیانن غربی) میزند
متلوک: متلک گوینده، کسی که بر سر راه بانوان می ایستد و کلمات و جملات تمسخر آمیزی بدانها میپراکند و در قبال آن ده تا بیست فحش آبدار تحویل میگیرد
لولو: موجودی زشت و ترسناک که همه تلاشش بر این است که خود را زیبا رو جلوه دهد و اغلب در این کار ناکام است برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به شرح ضرب المثل ممه را لولو برد.
املات: به کسانی گفته میشود که نکبت از سر و رویشان میبارد و در عین حال خود را با کلاس میدانند
هیزییون: به افراد و اغلب مردانی گفته میشود که گردنشان ۳۶۰ درجه میچرخد که مبادا زیبا رویی رد شود و آنها نتوانند به او زل بزنند
غزل زیر کاری است از فرامرز عرب عامری غزلسرای جوان کشورمان که کتابی به نام شهر مترسکها از وی به چاپ رسیده است که این حقیر غزل (رفتنت آغاز ویرانیست) را از آن برای مطالعه دوستان در این پست قرار داده ام که مناسب حال خودم و شاید بعضی دوستان میباشد.
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن
عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن
عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
سال نوتون مبارک خوبید؟ خوشید؟
یادم میاد من اون موقعها که بچه بودم مدرسه که تعطیل میشد پیک بهارانم و با شوق و ذوق میاوردم تو خونه که به مامانم نشون بدم که یه دفعه داداش کوچیکم مثل قوم مغول حمله میکرد و یه صفحشو پاره میکرد منم میخوابوندم تو گوشش بچه پرو رو و بلا فاصله یه کشیده جانانه از مادرم دریافت میکردم که البته دیگه برام عادی شده بود بعد میرفتیم خرید عید من هرچی میخواستم برام نمیخریدن و داداش کوچیکمو هرچی نمیخواست براش میخریدن منم پا کردم تو پاش تا بخوره زمین و توامان یه لگد چکشی از طرف پدر گرامیم دشت میکردم البته بعد که اون لباسهای رنگارنگ و برام میخریدن همه چی یادم میرفت
تو خونه تکونی همیشه سر اینکه اون قالی گل گلی قشنگه رو کدوممون با چوب به جونش بیفتیم دعوا بود که در پایان من با یه کشیده یا لگد مغلوب این رقابت میشدم
سر سال تحویل موقع عیدی گرفتن از پدر و پدر بزرگ . عمو و دایی همیشه من در حاشیه بودم و داداش کوچیکم در متن البته من کتکه رو حتماْ میخوردم
یادمه وایمیسادم تو کوچه و بچه همسایه ها رو به بهونه بازی میاوردم تو کوچه و عیدی هاشون و به زور ازشون میگرفتم و اونجا هم یه دست کتک میخوردم دیگه همه درو همسایه و فامیل منو میشناختن واسه همین تنهایی با خودم دزد و پلیس بازی می کردم و اون خودم که پلیس بود او خودم رو که دزد بود میگرفت یه دل میزد
تو بیجا کردی الان حاج علی همسایمون اومده بود دمه در گفت یکی پولا عیدی نوَمو به زور ازش گرفته
آخه پدر من اون موقع من بچه بودم حالا دیگه سی سالمه اگه زن گرفته بودم. لا الله الا الله
| Design By : Night Melody |


