تبليغاتX
دیزل فرهنگی























دیزل فرهنگی

وبلاگ شخصی ابو مشروط افتضاح الدین محمد ونکی ملقب و مشهور به ابومتل

گفتم: دوستی

خنجرها پشت سرم حرف زدند

گفتم: محبت

سنگ پای قزوین شدم

گفتم: شعر

پدربزرگم کوله پشتی اش را بست و گفت:

این طلا بدرد مطلای هیچ کسی نمی خورد

....................................................................................

طوفان نشده است

باد هم نمی آید

و هیچ پروانه ای در هجوم باد نمرده است

این شعر طنز نیست

لطفا خودتان را قلقک بدهید

و به ریش شاعرش بخندید

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 19:10 توسط محمد رضایی| |

به مردم سودان

شکم گنده های پوست به استخوان چسبیده!

نا امید باشید. ایرادی ندارد

این آدمهای آهنی زندگی را به هیچ کجا صادر نمی کنند

حرف شما را تنها لاشخورها می فهمند.

.............................................................

فقر. خشکسالی. مرگ

شاخ آفریقا را شکست

تا از ما بهتران شاخ توی جیب هم بگذارند

و ژست انسانیت بگیرند

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 18:48 توسط محمد رضایی| |

سکوت کرده ام

آسمان ابریست

سکوت کرده ام

نه انگار آسمان صاف است

سکوت کرده ام

آسمان بدون پرنده است

دلش نمیگیرد؟

مادرم گریه می کند

برای آسمان؟

سکوت کرده ام

دیگر آسمان را نمی بینم

من سردم شده است

همه می روند

مادرم هم

من تنهایم

سکوت کرده ام

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 22:17 توسط محمد رضایی| |

معشوقه سیبیلو

با یک کار از ابومتل در خدمت دوستان هستم امیدوارم مورد نظر همه عزیزان قرار گیرد

با نظرهای خوب خود شادمان سازید.

در کار ما نگه کن معشوقه سیبیلو
فکری به حال مه کن معشوقه سیبیلو

هستی تو باده من جام شراب مشکن
امشب بیا گنه کن معشوقه سیبیلو

تاریخ مینویسد جنگ هزار دشمن
با غمزه ای سپه کن معشوقه سیبیلو

دیو سپید خواهد راه گلو ببندد
این دیو را سیه کن معشوقه سیبیلو

تاج سری به مولا شعر تری به مولا
خود را بیا کله کن معشوقه سیبیلو

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 20:0 توسط محمد رضایی| |

سلام بر تمام دوستان وبلاگ نویس

به خاطر غیبت طولانی ام از همه شما عذر میخوام و امروز با غزل زیبایی از امام خمینی در خدمتتان هستم امیدوارم که خوشتان بیاید. لطفا بخوانید و خودتان به نتیجه برسید. 

 

خار راه منی ای شیخ ز گلزار برو


از سر راه من ای رند تبهکار برو

 

تو و ارشاد من ای مرشد بی رشد و تباه

 

از بر روی من ای صوفی غدار برو

 

ای گرفتار هواهای خود ای دیر نشین


از صفِ شیفتگانِ رخِ دلدار برو

 

ای قلندر منش ای باد به کف خرقه به دوش


خرقه شرک تهی کرده و بگذار برو

 

خانه کعبه که اکنون تو شدی خادم آن


ای دغل خادم شیطانی از این دار برو

 

زین کلیسای که در خدمت جباران است


عیسی مریم از آن خود شده بیزار برو

 

ای قلم بر کف نقاد تبهکار پلید

 
بنه این خامه و مخلوق میازار برو

امام خمینی

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 20:12 توسط محمد رضایی| |

سلام بر دوستان عزیز و گرامی با کمی تاخیر با این مطلب که به مناسبت ۲۲ خرداد از کتاب تذکره الجهلا  شیخ ابومتل انتخاب کرده ام در خدمت شما هستم
البته نکته قابل توجه اینکه متن ابتدایی این مطلب که ثقیل و مملو از کلمات عربی میباشد را در پایین ترجمه نموده ام با این حال از همه دوستان به خاطر اشکالات این متن پوزش میخواهم امیدوارم با نقد خود مارا یاری نمایید

اندر مقامات و الکرامات شیخ محمود ابن احمد ابن نزاد (دامه برکات)

صاحبُ الحالۀ نوریه، اختیار الرهبریه، افتخار العرب و العرب و العرب، قامع الحزب


 الاصالاحاتیه، واضع السهم العدالتیه. کاشف الحق مسلمیه مِن انرزیۀ الهسته‌ایه،

 سوفور الماضیه، ریس الحالیه، امام المستقبلیه، آخذ الخسارات الحرب ثانیه فی

 عالمیه، افتخار الحزب اصولگرا، مفتخر بالدیکتاتوریه،حمار الدجال. کاذب فی

 الخدمات. الشیخ بن شیخ بن شیخ و رئیس ابن رئیس ابن رئیس،حامی المشائیه و

 الکردان، شیخ محمود بن احمد بن نزاددره بوقی،(دامۀافاضات والکرامات) مشهور و

 معروف به جاهل الرئسا که کرامات عظیم داشته و مریدان مزیدآورده اند روزی شیخ

 ما از کویی گذر همی کرد با جمعی ازمریدان و اسکرتان به جمعی همی رسید

 صاحب العلم و العمل، بدو گفتندی شیخ مارا نظر چیست در بحور علم و دانش؟

 شیخ ما سر بالا گرفتندی و با اعتماد به نفسیعظیم فرمودندی علم چیزی نیست جز

 اینکه بتوان سکانی گرفت و کشتیی غرقنمود در بحرش و این شعر غرا را به بدیهه

 سرود

ای آنکه زنی لاف ز کشتی و بحور

روزی برسد که می شوم رئیس جمهور

آنروز چنان غرق کنم کشتی علمت

که هرگز نرسی به فصل انگور

با شنیدن این جواب و شعر همه صاحبان علم و مریدان و اسکرتان و کلاغهای روی

 درخت و زمین و آسمان نعره‌ای کشیدندی و گریه ها کردندی و بعضی از هوش رفتندی

جل جلاله همه بندگان را از بلای بد به دور بداراد، و تقدیر عذاب را از بندگان خویش برگرداناد، آمین

ترجمه متن:

صاحب هاله نور، برگزیده رهبر، نابود کننده حزب اصلاح طلب، وضع کننده سهام

 عدالت، کاشف حق مسلم ما در انرژی هسته‌ای، سوفور گذشته، رئیس اکنون، امام

 در آینده، گیرنده خسارت جنگ جهانی دوم، افتخار حزب اصولگرا، افتخار کننده به دیکتاتوری،

مزید: زیاد             بحر: دریا

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 12:10 توسط محمد رضایی| |

سلام
این پست از کتاب ارزشمند رساله النگاتیو از شیخ ابومتل میباشد امیدوارم خوشتان آید

الحکایت

آورده اند روزی شیخ ابوچَساب بَندال الدین خوارزمی دامَت اَفاضات که از مهاجرین به مدینة الطهران بودندی و در فن بندالی کراماتی عظیم و فضیل داشتندی اندر شارعات می گشتندی و استِزیاد می نمودندی.

فی الحال زیدکی مُستَفشَن گذر همی کردی با رخساری همچون لولو که از غایت لوازمه الارایشیه خود را چنان سرخ رو و سرخ لب و ابرو هلالی و چشم مشکی کرده بودندی که بیننده او را با زیبا رویان طرازی اشتباه همی گرفتندی.

شیخ بندال الدین در مقام مَتلوُک بر آمدندی و وی را گفت: جیگرت را میل نمایم خوشگله
در این حال مریدان را از این متلک غرا حال خوش آمدندی و نعره ها زدندی و گریه ها کردندی از متلک شیخ خود ابو چساب بندال الدین عالیه الدرجات.

آن زیدک که خود از بزرگان و آب دیدگان دهر همی بود الحق جوابی دادندی که بلبلکان شیرین زبان که در حاضر جوابی مشهورند و معروف را مبهوت می ساختی
وی فرمودندی
( قالَ بابئ لاجگرتُ بالطعام الکَلاب )
و بزرگان این گفته نغز را این چنین ترجمیدند که ( پدرم فرموده اند مرا که جگرت را به سگان مده ) 

مریدان شیخ از این سخن زید برآشفتندی و در مقام هتاکی و فحاشی بدو برآمدندی 
شیخ بندال الدین حَفَظه الله عَنه بدیشان فرمودندی که حال ناخوش مدارید که این زیدک از پیروان مکتب اُمُلات است و در مذهب ما هیزییون مصاحبت با ایشان حرام است
و همگنان بر فساقت این دو مکتب واقفید و فی الحال سخن کوتاه میکنم و الله اعلم بالصواب

پ.ن.
استزیاد: طلب زید کردن ، دوستی از جنس مخالف اختیار کردن
مستفشن: کسی که تیپ فشن ( مد روز یا احیانن غربی) میزند
متلوک: متلک گوینده، کسی که بر سر راه بانوان می ایستد و کلمات و جملات تمسخر آمیزی بدانها میپراکند و در قبال آن ده تا بیست فحش آبدار تحویل میگیرد
لولو: موجودی زشت و ترسناک که همه تلاشش بر این است که خود را زیبا رو جلوه دهد و اغلب در این کار ناکام است برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به شرح ضرب المثل ممه را لولو برد.
املات: به کسانی گفته میشود که نکبت از سر و رویشان میبارد و در عین حال خود را با کلاس میدانند
هیزییون: به افراد و اغلب مردانی گفته میشود که گردنشان ۳۶۰ درجه میچرخد که مبادا زیبا رویی رد شود و آنها نتوانند به او زل بزنند  

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:48 توسط محمد رضایی| |

سلام
غزل زیر کاری است از فرامرز عرب عامری غزلسرای جوان کشورمان که کتابی به نام شهر مترسکها از وی به چاپ رسیده است که این حقیر غزل (رفتنت آغاز ویرانیست) را از آن برای مطالعه دوستان در این پست قرار داده ام  که مناسب حال خودم و شاید بعضی دوستان میباشد.

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو
راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن

خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من
عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن

عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند
عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:2 توسط محمد رضایی| |

شهر شلوغ پلوغ است

همه چیز به خوبی میگذرد

همه زندگی میکنند

گدایی در خیابان پول پارو میکند

و من مانند پیرمرد صد و بیست ساله ای هستم

که برای خدا نامه پس چی شد میفرستد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 16:28 توسط محمد رضایی| |

سلام
سال نوتون مبارک خوبید؟ خوشید؟

وقتی عید میخواد بیاد همه در جنب و جوشن و تکاپو ولی با این حال واسه بچه ها این عید یه حال و هوای خاص داره مخوصاْ وقتی براشون لباس نو میخرن و عیدی میگیرن
یادم میاد من اون موقعها که بچه بودم مدرسه که تعطیل میشد پیک بهارانم و با شوق و ذوق میاوردم تو خونه که به مامانم نشون بدم که یه دفعه داداش کوچیکم مثل قوم مغول حمله میکرد و یه صفحشو پاره میکرد منم میخوابوندم تو گوشش بچه پرو رو و بلا فاصله یه کشیده جانانه از مادرم دریافت میکردم که البته دیگه برام عادی شده بود بعد میرفتیم خرید عید من هرچی میخواستم برام نمیخریدن و داداش کوچیکمو هرچی نمیخواست براش میخریدن منم پا کردم تو پاش تا بخوره زمین و توامان یه لگد چکشی از طرف پدر گرامیم دشت میکردم البته بعد که اون لباسهای رنگارنگ و برام میخریدن همه چی یادم میرفت
تو خونه تکونی همیشه سر اینکه اون قالی گل گلی قشنگه رو کدوممون با چوب به جونش بیفتیم دعوا بود که در پایان من با یه کشیده یا لگد مغلوب این رقابت میشدم
سر سال تحویل موقع عیدی گرفتن از پدر و پدر بزرگ . عمو و دایی همیشه من در حاشیه بودم و داداش کوچیکم در متن البته من کتکه رو حتماْ میخوردم 
یادمه وایمیسادم تو کوچه و بچه همسایه ها رو به بهونه بازی میاوردم تو کوچه و عیدی هاشون و به زور ازشون میگرفتم و اونجا هم یه دست کتک میخوردم دیگه همه درو همسایه و فامیل منو میشناختن واسه همین تنهایی با خودم دزد و پلیس بازی می کردم و اون خودم که پلیس بود او خودم رو که دزد بود میگرفت یه دل میزد 

خلاصه  با اینکه من همیشه کتک میخوردم ولی بازم عید یه حال و هوای خاصی داشت عید برای بچه ها خیلی قشنگه و شاید خاطه انگیز ترین و شاد ترین دوران عید های کودکیست

اـ چرا میزنی من که کاری نکردم دارم وبلاگ مینویسم
تو بیجا کردی الان حاج علی همسایمون اومده بود دمه در گفت یکی پولا عیدی نوَمو به زور ازش گرفته
آخه پدر من اون موقع من بچه بودم حالا دیگه سی سالمه اگه زن گرفته بودم. لا الله الا الله

نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 10:38 توسط محمد رضایی| |

Design By : Night Melody